لغت نامه دهخدا
برگذشتنی. [ ب َ گ ُ ذَ ت َ ] ( ص لیاقت ) درخور گذشتن. شایسته سپردن و طی کردن. مقابل ناگذشتنی:
ما سفر برگذشتنی گذرانیم
تا سفر ناگذشتنی بدر آید.ناصرخسرو.
برگذشتنی. [ ب َ گ ُ ذَ ت َ ] ( ص لیاقت ) درخور گذشتن. شایسته سپردن و طی کردن. مقابل ناگذشتنی:
ما سفر برگذشتنی گذرانیم
تا سفر ناگذشتنی بدر آید.ناصرخسرو.
در خور گدشتن شایسته سپردن و طی کردن.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 ای پیر عاشقان که در این چنبری گرو چون طفل غازیانت ز چنبر گذشتنی است
💡 روزی ازین خراس بیابی خلاص جان فالی بزن به خیر که آخر گذشتنی است
💡 از خود گذشتنیست فلک تازی نگاه تا نگذری زخود نتوان هیچ جا رسید
💡 جان یک نفس درنگ ندارد، گذشتنی است! ورنه بدین شتاب چرا میفرستمت؟
💡 تو در میان نیل و همه لاف ملک مصر زین سرگذشت بس که از آن سر گذشتنی است