بد امیز
مترادفها
ناخوشایند
متضادها
خوش بو
لغت نامه دهخدا
( بدآمیز ) بدآمیز. [ ب َ ] ( ن مف مرکب ) بدسرشت. با بد درآمیخته. که سرشتش با بدی و زشتی درآمیخته باشد. بدخمیره:
بدو داد مرد بدآمیز را
چنان بدکنش مرد خونریز را.فردوسی.فرستاده آمد پیامش بداد
نبد در دلش جای پیغام و داد
سر بی خرد زآن سخن تیز گشت
بجوشید و مغزش بدآمیز گشت.فردوسی.
فرهنگ فارسی
( بد آمیز ) سرشت با بد در آمیخته.
جمله سازی با بد امیز
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 بدو داد مرد بد آمیز را چنان بدکنش دیو خونریز را