لغت نامه دهخدا
( آیینه داری ) آیینه داری. [ ن َ / ن ِ ] ( حامص مرکب ) عمل آینه دار: آیینه داری در محلّه کوران. || سرتراشی. گرّایی. سلمانی گری. حجامی. فصادی.
( آیینه داری ) آیینه داری. [ ن َ / ن ِ ] ( حامص مرکب ) عمل آینه دار: آیینه داری در محلّه کوران. || سرتراشی. گرّایی. سلمانی گری. حجامی. فصادی.
( آیینه داری ) عمل آیینه دار
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 خردمندی تواند شد جمال معنیش افزون که از زانوی خود آیینه داری در نظر دارد
💡 می کشم بادل سیاهی خجلت از کردار خویش آه اگر می داشتم آیینه داری در نظر
💡 بغیر سجده ز سیمای عجز ما مطلب جبین سایه و آیینه داری تسلیم
💡 جمعیت وسیلهٔ دیدار مفت ماست آیینه داری از صف حیرت ربودهایم
💡 فلک از آفتاب آیینه داری پیشه می سازد که گرم حرف گردد طوطی کلک شکربارش
💡 آب چشم بلبلان آیینه داری می کند می نهد شبنم عبث آیینه بر زانوی گل