لغت نامه دهخدا
اندرز بذ. [ اَ دَ ب َ ] ( ص مرکب ) آموزگار. ( در دوره ساسانیان ). ( از ایران درزمان ساسانیان کریستن سن ترجمه رشید یاسمی ص 60 ).
اندرز بذ. [ اَ دَ ب َ ] ( ص مرکب ) آموزگار. ( در دوره ساسانیان ). ( از ایران درزمان ساسانیان کریستن سن ترجمه رشید یاسمی ص 60 ).
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 كسى كه نفع هدايت الهى از راه آزمايشات و تجارب عايدش نشود، او از هيچ اندرز ونصيحتى بهره مند نخواهد شد.
💡 شنیدی چو اندرز من، از تو خواهم که بشنیدهٔ خویش را بشنوانی
💡 اهل مجاز را ز حقیقت چه آگهیست دیو آدمی نگشت به اندرز گفتنی
💡 اين براى مردم بلاغى است تا بدان بيم يابند، و بدانند كه او خدايى يگانه است و تاصاحبان خرد اندرز گيرند (52).
💡 عواطف انسانها، چرا كه موعظه، و اندرز بيشتر جنبه عاطفى دارد كه با تحريك آن مىتوان توده هاى عظيم مردم را به طرف حق متوجه ساخت.
💡 می نپندارم که این اندرز و پند رخنه سازد در دلت ای ارجمند