استوار خرد

لغت نامه دهخدا

استوارخرد. [ اُ ت ُ خ ِ رَ ] ( ص مرکب ) که عقل و رای رزین دارد. استواررأی. نضیح الرأی: حنیک؛ مرد استوارخرد بتجربه. حنک السن الرّجل؛ آزموده و استوارخرد گردانید مرد را تجربه ها. احناک سن کسی را؛ استوارخرد کردن تجربه ها و آزمونها او را. ( منتهی الارب ).
- استوارخرد گردانیدن؛ تحنیک. ( تاج المصادر بیهقی ): عرک؛ استوارخرد گردانیدن زمانه کسی را. ( منتهی الارب ).

فرهنگ فارسی

عقل و رای رزین دارد

جمله سازی با استوار خرد

💡 بی بیم شد ز زلزله حادثه جهان تا تکیه کرد بر خرد استوار تو

💡 او داراى قلبى ثابت و قوى و اراده اى محكم و استوار و عزمى راسخ بود و همانند شيرىشجاع كه وقتى نيزه ها در جنگ به هم در مى آميخت آنها را همانند آسيا خرد و نرم و بسانباد آنها را پراكنده مى ساخت.

💡 اگر اين فرستاده حكيم باشد،رسالت خود را به بهترين وجه انجام مى دهد وكارهاى سست را استوار كرده،درهاى بسته و قفل زده را با خرد خود مى گشايد.

💡 ماند به آفتاب و خرد رای روشنت کاصل همه علوم بدو گردد استوار

💡 شد چو طفلی خرد بر چوبی سوار کرد چوبی نیز در دست استوار

اسرع وقت یعنی چه؟
اسرع وقت یعنی چه؟
رد دادن یعنی چه؟
رد دادن یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز