دور راندن

مترادف‌ها

دفع کردن، دور کردن، راندن، پس زدن

متضادها

جذب کردن، نزدیک کردن، پذیرفتن

لغت نامه دهخدا

دور راندن. [ دَ ] ( مص مرکب ) به دور بردن. به دور نقل دادن. به مسافت دور بردن. تا مسافت دور دواندن و روان ساختن: شحن؛ دور راندن شکار وصید نکردن آن. تلغب؛ دور راندن و دراز ماندن. ( منتهی الارب ). || بفاصله دور رفتن با مرکبی.
دور راندن. [ دَ /دُو دَ ] ( مص مرکب ) زمانه بر سر بردن. ( آنندراج ).
- دور تمتع راندن؛ تمتع حاصل کردن. ( از آنندراج ). از زندگی بهره مند شدن. به آرزوها و خواستهای خویش رسیدن:
چه وقت عزلت و هنگام انزواست مرا
نرانده دور تمتع ز گنبد دوار.ظهیر فاریابی ( از آنندراج ).

فرهنگ فارسی

زمانه بر سر بردن.

جمله سازی با دور راندن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 این فرگرد ناتمام می‌ماند و در مورد درمان و تلاش برای دور راندن مرگ است.

💡 برخی افراد سعی می‌کنند با استفاده از استدلال‌های بی‌مورد و تغییر موضوع بحث، از پاسخ دادن به سوالات حساس و مستقیم دور راندن شوند.

💡 مدیریت صحیح بحران در سازمان‌ها باعث می‌شود که می‌توان از اثرات منفی حواشی و شایعات پیرامون پروژه‌ها، به طور موثری دور راندن و جلوگیری کرد.

💡 او همیشه تلاش می‌کرد با لبخند زدن و صحبت کردن درباره موضوعات بی‌اهمیت، از مواجهه با واقعیت‌های تلخ و سخت زندگی روزمره دور راندن شود.

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران