لغت نامه دهخدا
خوب کردن. [ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) شفا بخشیدن. ابراء. معالجه کردن. ( یادداشت بخط مؤلف ). || عمل نکو کردن. کار نکو کردن:
با همه دلداری و پیمان و عهد
خوب نکردی که نکردی وفا.سعدی.
خوب کردن. [ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) شفا بخشیدن. ابراء. معالجه کردن. ( یادداشت بخط مؤلف ). || عمل نکو کردن. کار نکو کردن:
با همه دلداری و پیمان و عهد
خوب نکردی که نکردی وفا.سعدی.
شفا بخشیدن ابرائ
💡 در زبان کانادا (زبان محلی ایالت کارناتاکا) "ellu bella thindu olle maathadi" وجود دارد که ترجمه آن خوردن مخلوطی از دانههای کنجد و شکر زرد و فقط صحبتهای خوب کردن است. این جشنواره حاکی از فصل برداشت نیشکر در این ناحیهاست.