خشرم
لغت نامه دهخدا
خشرم. [ خ َ رَ ] ( اِ ) کسی که حلقه بر در می زند. کسی که در می زند. ( از برهان قاطع ).
خشرم. [ خ َ رَ ] ( ع اِ ) جماعت مگس انگبین و زنبوران. ( از منتهی الارب ) ( از تاج العروس ) ( از اقرب الموارد ). ج، خَشارِمَه. || سردار مگس انگبین. ( منتهی الارب ) ( از تاج العروس ). || کندو.ج، خَشارِمَه. || سنگ نرم. ( از منتهی الارب ) ( از تاج العروس ) ( از لسان العرب ). ج، خَشارِمَه. || سنگی که از آن گچ گیرند. ( از منتهی الارب ) ( از تاج العروس ). ج، خَشارِمَه. || پشته بلند که سنگ ریزه های آن رمس باشد. ( منتهی الارب ).
خشرم. [ خ َ رَ ] ( اِخ ) نام مردی بوده است. ( از منتهی الارب ).
خشرم. [ خ ُ رُ ] ( ع اِ ) آواز و صدا. ( از منتهی الارب ). || آواز بینی. ( منتهی الارب ). خرخر.
فرهنگ فارسی
آواز و صدا یا آواز بینی خرخر
جمله سازی با خشرم
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 505-نام شخصى كه على بن خشرم سؤال مطرح شده در شعر را از او نموده است.ر.ك: منية المريد، ص 224 - 225.
💡 بشر از طبقه صوفيان است و با صوفى معروف عصر خود((فضيل بن عياض )) مصاحب بود و به دايى خود ((على خشرم )) ارادت تمام داشت.