لغت نامه دهخدا
خرشاد. [ خ ُ ] ( اِ ) خرشا. آفتاب. خورشید. ( ناظم الاطباء ) ( از برهان قاطع ):
گشته از فیض تابش خرشاد
کوه در سبز و بوم و بر آباد.روحانی ( از فرهنگ جهانگیری ).
خرشاد. [ خ ُ ] ( اِ ) خرشا. آفتاب. خورشید. ( ناظم الاطباء ) ( از برهان قاطع ):
گشته از فیض تابش خرشاد
کوه در سبز و بوم و بر آباد.روحانی ( از فرهنگ جهانگیری ).
(خُ ) (اِ. ) خورشید.
= خورشید
اسم: خرشاد (دختر، پسر) (فارسی)
معنی: خورشید، آفتاب، از شخصیتهای شاهنامه، نام پسر خراد از سرداران خسروپرویز پادشاه ساسانی
خورشید.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 دکتر محمد اسماعیل رضوانی در مصاحبهاش در سال ۱۳۶۷ با مجله کیهان فرهنگی میگوید: «... من در سال ۱۳۰۰ شمسی متولد شدم. زادگاهم قریهای است به نام خراشاد در ۲۴ کیلومتری جنوب شرقی بیرجند؛ خراشاد گویش دیگری است از کلمه خورشید، که من آن را در الاتنبیه و الاشراف پیدا کردم. در جایی که اقالیم سبعه را تقسیم میکنند به سیارات سبعه میگویند: الاقلیم رابع للشمس و هو بالفارسیه خرشاد. پدرم در آنجا روحانی و بزرگ محل بود. من هم طبق معمول آن زمان به مکتب میرفتم..»