لغت نامه دهخدا
ترخم. [ ت ُ خ ُ / ت ُ خ َ / ت َ خ ُ] ( ع اِ ) یقال ماادری ای ترخم هو؛ یعنی نمی دانم که کدام کس است آن. ( منتهی الارب ). رجوع به ترخمة شود.
ترخم. [ ت َ خ ُ / ت ُ خ َ ] ( اِخ ) وادیی است به یمن. ( معجم البلدان ). || قبیله ایست از حِمْیَر. ( منتهی الارب ). ترخم بالضم، قبیله ای است از حمیر. و حافظ گوید بطنی است از یحصب. ابن سمعانی آنرا بفتح تا و ضم خا ضبط کرده است. اعشی راست:
عجبت لاَّل الحرفتین کأنما
رأونی نفیا من ایاد و ترخم.( تاج العروس ).