لغت نامه دهخدا
تحجز. [ ت َ ح َج ْ ج ُ ] ( ع مص ) بر میان بستن ازار. و منه الحدیث: رأی رجلاً متحجزاً بحبل و هو محرم؛ ای مشدودالوسط. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ).
تحجز. [ ت َ ح َج ْ ج ُ ] ( ع مص ) بر میان بستن ازار. و منه الحدیث: رأی رجلاً متحجزاً بحبل و هو محرم؛ ای مشدودالوسط. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ).
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 از اين رو، چنان كه گذشتگان رويگردان از راه خداوند چنين مى گفتند: يا شعيب ما نفقه كثيرا مما تقول (174)، جانشينان طالح و بدكار آنان نيز مى گويند: اين ها چيزى جز تحجز و ارتجاع و افتراهايى شبيه به اين دو نيست؛ مانند اين سخن كه: دين افيون توده هاست.