بیدارمغز
مترادفها
هوشیار، بیدار، گوشبهزنگ
متضادها
خوابآلود، غافل، بیمغز
لغت نامه دهخدا
بیدارمغز. [ م َ ] ( ص مرکب ) کنایه از مردم عاقل و هوشیار و خبردار باشد. ( برهان ). عاقل. هوشیار. خبردار و با بصیرت. ( ناظم الاطباء ). خبیر. بیداردل.بیدارخاطر و بیدارهوش. ( آنندراج ). بیدارهوش. ( مجموعه مترادفات ). کنایه از مردم عاقل و هوشیار. ( انجمن آرا ). زیرک و هوشیار. ( شرفنامه منیری ):
کنون ای سخنگوی بیدارمغز
یکی داستانی بیارای نغز.فردوسی.که بیداردل بود و بیدارمغز
زبان چرب و شایسته کارنغز.فردوسی.نشستند بیدارمغزان روم
بمهر فلک نرم گردن چو موم.نظامی.برآنگونه کز چند بیدارمغز
شنیدم درین شیوه گفتار نغز.نظامی.چو بیهوش بود او بیک راه نغز
دد و دام را کرد بیدارمغز.نظامی.
فرهنگ عمید
عاقل، هوشیار، آگاه.
فرهنگ فارسی
( صفت ) ۱ - هوشیار آگاه. ۲ - عاقل.
جمله سازی با بیدارمغز
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 کسروی مینویسد: «پیش از جنبش مشروطه و همچنین در سالهای نخست آن جنبش، مدرسهٔ آمریکاییان در تبریز (مموریال اسکول) در نزد آزادیخواهان ارجی میداشت، زیرا یگانه جایگاهی میبود که زبان انگلیسی و دانش اروپایی درس داده میشدی و بسیاری از جوانان بیدارمغز به آنجا آمد و رفت میداشتندی و در این هنگام نیز یک داستانی به همبستگی میان آن مدرسه با جنبش مشروطه پدیدآورد و آن پیوستن مستر باسکرویل، یکی از آموزگاران آنجا به مجاهدان تبریز و کشته شدن وی در راه مشروطه ایران بود.»