لغت نامه دهخدا
استخوان بست. [ اُ ت ُ خوا / خا ب َ ] ( اِ مرکب ) جبیره. جبر.
استخوان بست. [ اُ ت ُ خوا / خا ب َ ] ( اِ مرکب ) جبیره. جبر.
جبیره
{bone block} [ارتاپزشکی] تکه استخوانی که برای ایجاد محدودیت حرکت مفصل یا پیوند استخوان یا پر کردن حفره های استخوان به کار می رود
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 در بریتانیا، ویلیام آدیس به خاطر ساخت اولین مسواک تولید انبوه در سال ۱۷۸۰ شهرت دارد. قبل از آن، در سال ۱۷۷۰، او را به دلیل ایجاد شورش به زندان فرستادند. زمانی که در زندان بود متوجه شد که استفاده از پارچه ای حاوی دوده و نمک برای تمیز کردن دندانها چندان مؤثر نیست؛ بنابراین، او به ایده بهتری رسید. او استخوان کوچکی را از غذای خود ذخیره کرد، سوراخهای کوچکی در آن ایجاد کرد و موهایی را که از یک نگهبان گرفته بود به استخوان بست. سوراخها را با چسب مهر و موم کرد.
💡 آب و گل وجودم از رعشه موج دارست بی می نمی تواند، مغزم در استخوان بست