ابوغانم

لغت نامه دهخدا

ابوغانم. [ اَ ن ِ ] ( اِخ ) میان جیرفت و منوکان کوهستانی است آبادان و با نعمت بسیار و آنرا کوهستان ابوغانم خوانند. و از مغرب این کوهستان روستائیست که آنرا رودبار خوانند. ( حدودالعالم ). و رجوع به محیسن ( طائفه ٔ... ) شود.
ابوغانم. [ اَ ن ِ ] ( اِخ ) عشیره ای از طائفه محیسن از قبیله بنی کعب خوزستان.
ابوغانم. [ اَ ن ِ ] ( اِخ ) قصری. عبدالرحیم معروف به ابن محمد شاعر و ادیب ایرانی. کاتب و وزیر منوچهربن قابوس. و او کرتی از جانب مخدوم بسفارت نزد سلطان محمودبن سبکتکین شد. او را بعربی اشعاری نیکوست.
ابوغانم. [ اَ ن ِ ] ( اِخ ) محمدبن عمربن احمدبن عدیم. رجوع به محمد... شود.
ابوغانم. [ اَ ن ِ ] ( اِخ ) یونس بن نافع مروزی. از روات حدیث است. و ابن المبارک از او روایت کند.

جمله سازی با ابوغانم

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 اين حديث گر چه دلالت آشكار ندارد كه ائمه اطهار عليهم السلام نام مبارك حضرت مهدى(عج ) را برده اند، ولى اگر نام بردن آن حضرت ممنوع بود ابوغانم خادم، نام او را برزبان نمى آورد، بلكه اين حديث ((بطور اجمال ))دليل آن است كه امام حسن عسكرى عليه السلام براى ابوغانم وامثال او تصريح به نام حضرت مهدى (عج ) كرده است.

💡 کرجی در مقدمهٔ کتاب «استخراج آب‌های پنهانی» از ابوغانم به نیکی یاد کرده و این کتاب را برای او نوشته است. کرجی در مقدمهٔ کتاب چنین می‌نویسد: