محوج

لغت نامه دهخدا

محوج. [ م َ] ( ع ص ) دور. عقبة محوج؛ پشته دور. ( منتهی الارب ).
محوج. [ م ُح ْ وِ ] ( ع ص ) حاجتمند و محتاج. ( ناظم الاطباء ). رجل محوج؛ مردی خداوند حاجت. ( مهذب الاسماء ). نیازمند: اعرض عن العوراء و لاتسمعها فما کل خطاب محوج الی جواب. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 685 ). || بی چیز. تهی دست. مفلس. ( ناظم الاطباء ). ج، محاویج. ( یادداشت مرحوم دهخدا ). || کسی یا چیزی که محتاج و بینوا می کند. ( ناظم الاطباء ).

جمله سازی با محوج

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 قال الباقر عليه السلام: انما مثل الحاجة الى من اصاب ماله حديثاكمثل الدرهم فى فم الافعى انت اليه محوج و انت منها على خطر. تحفالعقول /2 14

انسجام یعنی چه؟
انسجام یعنی چه؟
پوسی یعنی چه؟
پوسی یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز