لغت نامه دهخدا
قرطق. [ ق ُ طَ ] ( معرب، اِ ) معرب کرته. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ). قباء ذوطاق واحد، معرب. ( اقرب الموارد ):
که پاشد از دهن ابر در صدف لؤلؤ
که پوشد از اثر باد در چمن قرطق.انوری ( از آنندراج ).رجوع به قرطة شود.
قرطق. [ ق ُ طَ ] ( معرب، اِ ) معرب کرته. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ). قباء ذوطاق واحد، معرب. ( اقرب الموارد ):
که پاشد از دهن ابر در صدف لؤلؤ
که پوشد از اثر باد در چمن قرطق.انوری ( از آنندراج ).رجوع به قرطة شود.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 ز عشق نرگس سرمست و نوبهار رخش بسان غنچه دریدم ز عاشقی قرطق
💡 که بارد از دهن ابر بر صدف لؤلؤ که پوشد از اثر صنع در سمن قرطق