لغت نامه دهخدا
فدکی. [ ف َ دَ ] ( ص نسبی ) نسبت به قریه ای است که در نزدیکی مدینه واقع شده. ( سمعانی ). رجوع به فدک شود.
فدکی. [ ف َ دَ ] ( اِخ ) ابن اعبد، پدر میا، مادر عمروبن الاهتم. ( منتهی الارب ).
فدکی. [ ف َ دَ ] ( ص نسبی ) نسبت به قریه ای است که در نزدیکی مدینه واقع شده. ( سمعانی ). رجوع به فدک شود.
فدکی. [ ف َ دَ ] ( اِخ ) ابن اعبد، پدر میا، مادر عمروبن الاهتم. ( منتهی الارب ).
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 خالد تمام سربازان تحت امر خود را جمع نمود و رهسپار «المصیخ» شد. نقشه خالد مبنی برآن بود که لشکر باید در شب حرکت کند که لشکر دشمن متوجه تحرک آنان نشود، لشکر به ۳ قسمت تقسیم نمود، قسمت اول به سرپرستی «قعقاع بن عمرو و أبی لیلی» و قسمت دوم به فرماندهی «أعبد بن فدکی و عروة بن الجعد» و قسمت سوم به فرماندهی خالد بود.