لغت نامه دهخدا
فحال. [ ف ِ ] ( ع اِ ) ج ِ فحل. ( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ).
فحال. [ ف ُح ْ حا ] ( ع اِ ) خرمابن نر. ج، فحاحیل، فحل، فحول. ( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ): فحال النخل؛ خرمابنان بی بر، یعنی نر. ( یادداشت بخط مؤلف ).
فحال. [ ف ِ ] ( ع اِ ) ج ِ فحل. ( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ).
فحال. [ ف ُح ْ حا ] ( ع اِ ) خرمابن نر. ج، فحاحیل، فحل، فحول. ( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ): فحال النخل؛ خرمابنان بی بر، یعنی نر. ( یادداشت بخط مؤلف ).
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 به تجريد ذات و تهذيب صفات و ترقّى در مدارجكمال و تحلّى به صوالح اعمال سال به سالبل حالاً فحال از مرتبه به مرتبه و منزل بهمنزل مى گذراند تا آنگاه كه با معاد: