لغت نامه دهخدا
غمزی. [ غ َ ] ( اِخ ) محمدبن اسحاق عکاشی غمزی. رجوع به همین نام و اللباب فی تهذیب الانساب شود.
غمزی. [ غ َ ] ( اِخ ) محمدبن اسحاق عکاشی غمزی. رجوع به همین نام و اللباب فی تهذیب الانساب شود.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 چو خالی بود گل چون نیم غمزی بگفتش از جهان افروز رمزی
💡 مشک تاتاری به هر دم میکند غمزی به خلق چونک سلطان خطایی وز ختن پنهان شدی
💡 تو مگر روزه نیی کاینگونه هستی سرخچهر راستی غمزی نما وز حال خود رمزی نمای
💡 بادام و پسته غمزی کردند از آن لب و چشم چشم و دهان هر یک باید جدا شکستن