غرض جوی
مترادفها
بهانهجو، مصلحتطلب
متضادها
بیغرض، بیهدف
لغت نامه دهخدا
غرض جوی. [ غ َ رَ ] ( نف مرکب ) غرض ورز. غرض ران. غرض جوینده. || خودخواه. خودکام. ( ناظم الاطباء ).
فرهنگ فارسی
( غرض جو ی ) ( صفت ) آنکه غرض ورزد غرض ورز.
جمله سازی با غرض جوی
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 صبح وشام، ازنفس سرد، غرض جویی چند باد بادیست به عالم که چنین باد مباد