عنبر فشان

لغت نامه دهخدا

عنبرفشان. [ عَم ْ ب َ ف َ / ف ِ ] ( نف مرکب ) عنبرفشاننده. آنچه عنبر بپاشد و خوشبوی چون عنبر باشد:
جعدشان در مجلس او مشکبار
زلفشان در پیش اوعنبرفشان.فرخی.از شراره آه مشتاقان دل
آتش عنبرفشان برکرد صبح.خاقانی.شه از زلف مشکین آن دلکشان
کمندی برآراست عنبرفشان.نظامی.سرآغوش و گیسوی عنبرفشان.نظامی.نسیم صبح را گفتم تو با او جانبی داری
کز آن جانب که او باشد صبا عنبرفشان آید.سعدی.

فرهنگ فارسی

عنبر فشاننده آنچه عنبر بپاشد و خوشبوی چون عنبر باشد

جمله سازی با عنبر فشان

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 هر دو کان ز مجمر دلها برون پرید بر روی صبح طره عنبر فشان شکست

💡 آرام جان به نرگس ساحر ز ما برد تاراج دل به طرهٔ عنبر فشان کند

💡 زلف شب عنبر فشان از نکهت گیسوی اوست عطسه بی اختیار صبحدم از بوی اوست

💡 از بر دلدار داری نافهٔ عنبر فشان یا که داری پیش خود تاری از آن زلف دوتا

💡 عمری به پیچ و تاب سیهروزی‌ام‌ گذشت بختم غبار طرهٔ عنبر فشان ‌کیست

💡 برگ بنفشه کز چمن آید نسیم او تابیست از دو سنبل عنبر فشان ما

خیلی کم یعنی چه؟
خیلی کم یعنی چه؟
آزاد یعنی چه؟
آزاد یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز