لغت نامه دهخدا
طرخ. [ طَ ] ( معرب، اِ ) مخفف ِ اصطرخ ( اصطخر ). تالاب. اصطرخ آب. ( مهذب الاسماء ):
بدان تا نهند از بَرِ چاه چرخ
کشند آب از چاه چندی به طرخ.فردوسی.رجوع به فهرست ولف و فرهنگ شعوری ج 2 ص 162 و طرخة شود.
طرخ. [ طَ ] ( معرب، اِ ) مخفف ِ اصطرخ ( اصطخر ). تالاب. اصطرخ آب. ( مهذب الاسماء ):
بدان تا نهند از بَرِ چاه چرخ
کشند آب از چاه چندی به طرخ.فردوسی.رجوع به فهرست ولف و فرهنگ شعوری ج 2 ص 162 و طرخة شود.
تالاب اصطرخ آب
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 ابو نصر محمّد بن محمّد بن طرخان فارابى، بى نياز از معرفى است. به حق او را((معلم ثانى )) و فيلسوف المسلمين من غير مدافع لقب دادهاند.(124) اهل تركستان است. معلوم نيست كه ايرانى نژاد است يا ترك نژاد. هم زبانتركى مى دانسته و هم زبان فارسى، ولى تا آخر در جامه و زىّ تركان مى زيسته است. مردى بوده فوق العاده قانع و آزاد منش؛ غالبا كنار نهرها و جويبارها و يا گلزارها وباغستانها سكنى مى گزيد و شاگردان همان جا از محضرش استفاده مى كردند. نواقصكار كندى را در منطق تكميل كرد.
💡 محمد علی قورخانچی صولت نظام به سال ۱۳۲۰ ه.ق در گزارش خود چنین مینویسد: طایفه جعفر بای ساکن گمیش تپه از حیث پاکی و تمیزی و ثروت نخستین طایفه یموت است … از حیث میل و لباس خیلی خوبند و همه صبحها خودشان را با صابونهای معطر شسته و در زمستانها با گالش و پوتین و نیم پالتو راه میروند … بازارشان رواجی دارد و همه قسم اقمشه روسی، خرازی و سماور و ظروف حاجی طرخان و قند و چای به فروش میرسد؛ و همچنین در سفرنامه رضاخان در سال ۱۳۰۵ به مازندران راجع به این شهر مینویسد … میان اهالی گدایی و سؤال عیب است. در این قریه هیچ گدایی دیده نمیشود.