صعبی

لغت نامه دهخدا

صعبی. [ ص َ ] ( حامص ) صعوبت. صعب بودن. دشوار بودن. بزرگ بودن: از صعبی هزیمت و بیم نشابوریان که از جان خود بترسیدندی در آن رزان و باغها خود راافکندند. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 436 ). یا بسبب صعبی درد، قوت آن اندام ساقط شود. ( ذخیره خوارزمشاهی ).
طمع آسان ولی طلب صعب است
صعبی ِ یافت از طلب بتر است.خاقانی.

فرهنگ فارسی

صعب بودن دشوار بودن

جمله سازی با صعبی

💡 چو آن کشتی نماید رخ برآید گرد آن دریا نماند صعبیی دیگر بگردد جمله آسانی

💡 طمع آسان ولی طلب صعب است صعبی یافت از طلب بتر است

💡 بزرگوار وزیرا توئی که خاطر تو نماند مشگل و صعبی که آن نکرد زبون

💡 پیشت بود گریوه صعبی، چو مرگ و تو با سر دوی بکوه و کمر در قفای مال

💡 کشیده عشق در زنجیر، جان ناشکیبا را نهاده کار صعبی پیش، صبر بند فرسا را

اسکل یعنی چه؟
اسکل یعنی چه؟
داشاق یعنی چه؟
داشاق یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز