لغت نامه دهخدا
شوی کرده. [ ک َ دَ / دِ ] ( ن مف مرکب ) شوهرکرده. دختری که شوهر گزیده باشد:
ور صد هزار عذر بگوئی گناه را
مر شوی کرده را نبود زیب دختری.سعدی.
شوی کرده. [ ک َ دَ / دِ ] ( ن مف مرکب ) شوهرکرده. دختری که شوهر گزیده باشد:
ور صد هزار عذر بگوئی گناه را
مر شوی کرده را نبود زیب دختری.سعدی.
( صفت ) شوهر کرده.
💡 همان دو شوی کرده ویس بُت روی به مهر دختری مانده چو بی شوی
💡 چادر کافوری خود را شکوفه شست و شوی کرده صبح و چاشتگه بر آفتاب انداخته
💡 یقین شوی کرده است آن دخترم که آن دخت نیکو نیاید برم
💡 ور صد هزار عذر بخواهی گناه را مر شوی کرده را نبود زیبِ دختری