لغت نامه دهخدا
شهرخ. [ ش َ رُ ] ( اِ مرکب ) مخفف شاهرخ. رجوع به شاهرخ شود.
شهرخ. [ ش َ رُ ] ( اِ مرکب ) مخفف شاهرخ. رجوع به شاهرخ شود.
( اسم ) ۱ - رخ شطرنج. ۲ - کشت دادن شاه و زدن رخ.
اسم: شهرخ (پسر) (فارسی) (تلفظ: šah rox) (فارسی: شهرخ) (انگلیسی: shah rokh)
معنی: شاهرخ، ( = شاهرخ )
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 هر یک اندر گوشهای در سر هوای سروری داد شهرخ زان میان یکچند داد مهتری
💡 تا نقطهٔ خال مشک بر رخ زدهای عشق همه نیکوان تو شهرخ زدهای
💡 ز فرزین کردهام اسپ هوس از بهر آن شهرخ بساط عارضش نردیست من شطرنج میبازم
💡 میرزا شهرخ که بود اندر خراسان حکمران پور نادر شه بد و بودش جواهرها نهان
💡 خود علیشاه و شه ابراهیم و شهرخ هر سه تن اندر افتادند سالی دو به جان خویشتن
💡 در بساط عارضت هرکس که بازد نرد غم اسپ بختش کشتی شهرخ ز فرزین آورد