شعله رخسار

لغت نامه دهخدا

شعله رخسار. [ ش ُ ل َ / ل ِ رُ ] ( ص مرکب ) شعله رخ. شعله روی. تابنده رخسار. شعله دیدار. صاحب آنندراج گوید: از اسمای محبوب است. مجازاً، آنکه چهره ای چون آتش زبانه کننده دارد از زیبائی و تابناکی:
گریبان می درم بیخود چو بینم شعله رخساری
دو دستم در تن آتش پرستان است پنداری.ملا قاسم مشهدی ( از آنندراج ).و رجوع به مترادفات مذکور شود.

فرهنگ فارسی

شعله رخ شعله روی تابنده رخسار

جمله سازی با شعله رخسار

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 نیستم پروانه کایم از چراغان در سماع شعله رخساری به از صد شمع در محفل مرا

💡 بهر آتش منت خاشاک از صحرا مکش چون دل عاشق کباب از شعله رخسار باش

💡 ای ز آتش حسن تو شبستان وفا گرم وز شعله رخسار تو هنگامه ما گرم

💡 کاش ایدل گلرخان و شعله رخساران کنند بلبل گلشن ترا پروانه محفل مرا

💡 شعله رخسار او را گرد سر پروانه شو تا کی از خامی بگرد خویش گردی چون کباب؟

💡 تجلی کرده در جانم جمال شعله رخساری ز ایمانم چه پرسی؟ گبر آتش خانه خویشم

چوسی یعنی چه؟
چوسی یعنی چه؟
حلما یعنی چه؟
حلما یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز