لغت نامه دهخدا
شطحی. [ ش َ ] ( ص نسبی ) منسوب به شطح. مربوط به شطح. ( فرهنگ فارسی معین ). رجوع به شطح و شطحیات شود.
شطحی. [ ش َ ] ( ص نسبی ) منسوب به شطح. مربوط به شطح. ( فرهنگ فارسی معین ). رجوع به شطح و شطحیات شود.
( صفت ) منسوب به شطح مربوط به شطح.
💡 با ترجمه و شرح روزبهانِ بَقْلی، که بهترین شارح شطحیات حلاج است، و نیز از دیگر کلمات حلاج، بهخوبی این معنا آشکار است که وی به نوعی در این شطح، الهیات صوفیه را از منظر خود خلاصه کرده و آن عبارتاست از تألیه انسان (انسانِ خدا شده)؛ به این معنا که انسان به مدد ریاضت، در خویش واقعیت صورت الهی را مییابد.
💡 برادرش، احمد غزالی، نیز در سوانح، این شطحیات را حاکی از مقام تلوین حلاج دانستهاست.
💡 سهروردی در پایان همین رساله، با تمثیلی دیگر، برای شطحیات بایزید و حلاج عذری جستهاست.