سیمین زنخ
لغت نامه دهخدا
سیمین زنخ. [ زَ ن َ ] ( ص مرکب ) سیمین ذقن:
جامه دانی دارد آن سیمین زنخ
کاندرو گم میشود کالای من.سعدی.شبانگه مگر دست بردش به سیب
که سیمین زنخ بود و خاطرفریب.سعدی.رجوع به سیمین ذقن شود.
جمله سازی با سیمین زنخ
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 نرگس تازه میان مرغزار همچو در سیمین زنخ زرین چهی
💡 ز سیمین زنخ گویی انگیخته بر او طوقی از غبغب آویخته
💡 شبانگه مگر دست بردش به سیب که سیمین زنخ بود و خاطر فریب
💡 خال تو جان مرا در چه سیمین زنخ کرد به عنبر سر چاه زنخدان گرفت
💡 عیش خود تلخ چه داریم به سودای زنان ما و سیمین زنخان خوش و زرین کمران