سیاه کاری

لغت نامه دهخدا

سیاه کاری. ( حامص مرکب ) فاسقی. بدبختی. ( برهان ). فسق. فجور. ظلم. ( ناظم الاطباء ):
شب چو نقش سیاه کاری بست
روزگار از سپیدکاری رست.نظامی ( هفت پیکر ص 239 ).

فرهنگ فارسی

عمل و حالت سیاهکار ۱ - سیاه کردن تسوید. ۲ - بدکاری فسق. ۳ - ظلم ستم.

جمله سازی با سیاه کاری

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 در بر آن را که چون تو یاری باشد گر ناله کند سیاه کاری باشد‌‌

💡 راز تو را بخوردم شب را گواه کردم شب از سیاه کاری پنهان کند عبادت

💡 ساعد به سر آستین همی پوش، از آنک تو میگیری سیاه کاری بردست

💡 به خون دل، ورقی چند را سیه کردم چو لاله زندگیم در سیاه کاری رفت