سپید سر

مترادف‌ها

پیر، مو سفید

متضادها

سیاه سر

لغت نامه دهخدا

سپیدسر. [ س َ / س ِ س َ ] ( ص مرکب ) سفیدموی. اشیب. شیباء:
که عجوز جهان سپیدسری است
کز سر کلک او خضاب کند.خاقانی.و رجوع به سپید شود.

فرهنگ فارسی

سفید موی اشیب شیبائ

جمله سازی با سپید سر

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 که عجوز جهان سپید سری است کز سر کلک او خضاب کند

💡 آن مرد سپید سر با تجربه‌ای که در طول زندگی خود به دست آورده بود، همیشه به عنوان راهنما و مشاور جوانان جامعه شناخته می‌شد.

💡 در جلسات تصمیم‌گیری مهم، شنیدن نظرات یک فرد سپید سر که سال‌ها در این حوزه فعالیت کرده است، بسیار ارزشمند و ضروری به نظر می‌رسد.

💡 او با وجود اینکه یک سپید سر بود، اما همچنان با انرژی و اشتیاق بسیار زیاد، در انجام فعالیت‌های اجتماعی و علمی خود مشارکت می‌کرد.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران