لغت نامه دهخدا
سنگنک. [ س َ گ ِن َ ] ( اِ ) حب البقر. گاودانه. قسمی خلر. قسمی از حبوبات درشت تر از ماش و خردتر از خلر برنگ تیره نزدیک بسیاهی که بیشتر به گاو دهند. ( یادداشت بخط مؤلف ).
سنگنک. [ س َ گ ِن َ ] ( اِ ) حب البقر. گاودانه. قسمی خلر. قسمی از حبوبات درشت تر از ماش و خردتر از خلر برنگ تیره نزدیک بسیاهی که بیشتر به گاو دهند. ( یادداشت بخط مؤلف ).
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 یک نیمه نرگس باز کرد از خواب جنبانید سر شد بر رخ همچون مهش زلف پریشان سنگنک
💡 گفتا که حافظ خیز و رو صبح است بر ایوان شاه بر شاه خوان این قصه را از خلق پنهان سنگنک
💡 دیدم نگار نازنین بر تخت زر در خواب خوش من از نهیب بیم او چون بید لرزان سنگنک
💡 من دوش پنهان میشدم تا قصر جانان سنگنک نرمک نهادم پای را رفتم به ایوان سنگنک
💡 گفتا به من ای باهنر گفتم منم مسکین تو تا گر کسی یابد خبر ای راحت جان سنگنک
💡 باری به کام خویشتن آوردمش در بر دمی بانگ نوا زد آن زمان مرغ سحرخوان سنگنک