سماعیلی
لغت نامه دهخدا
سماعیلی. [ س ِ ] ( ص نسبی، اِ ) قربانی. ( آنندراج ).
سماعیلی. [ س ِ ] ( ص نسبی ) پیروان اسماعیلیه:
از این مشتی سماعیلی ایام
وزین جوقی سرابیلی برزن.خاقانی.رایت اسحاق از او عالیست
ضدش اگر هست سماعیلی است.نظامی.
سماعیلی. [ س ِ ] ( اِخ ) طایفه ای است گمراه که قضیب اسب را پرستش میکنند. ( غیاث ) ( آنندراج ).
جمله سازی با سماعیلی
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 پیاده درآمد به بیتالحرام سماعیلیان زو شده شادکام
💡 علم او وعدهٔ سماعیلی جمع او شمع طارم نیلی