لغت نامه دهخدا
سلامان. [ س َ ] ( اِخ ) بطن من قبیله طَی. و هم بنوسلامان، ابن ثعل، ابن الغوث، ابن طَئی. ( صبح الاعشی ج 1 ص 321 ). نام بطنی است از قبیله طی. آنان بنو سلامان بن ثعل بن الغوث بن طئی هستند. ( از صبح الاعشی ج 1 ص 321 ).
سلامان. [ س َ ] ( اِخ ) بطن من قبیله طَی. و هم بنوسلامان، ابن ثعل، ابن الغوث، ابن طَئی. ( صبح الاعشی ج 1 ص 321 ). نام بطنی است از قبیله طی. آنان بنو سلامان بن ثعل بن الغوث بن طئی هستند. ( از صبح الاعشی ج 1 ص 321 ).
قهرمان منظومه سلامان و ابسال.
اسم: سلامان (پسر) (یونانی) (تاریخی و کهن) (تلفظ: salāmān) (فارسی: سَلامان) (انگلیسی: salaman)
معنی: منظومه ای از جامی، ( اعلام ) ) نام بطنی [کوچک تر از قبیله] از قبیله طی، در سال دهم هجرت هیأتی از سوی این قبیله به نزد پیامبر اسلام ( ص ) آمده و به نمایندگی از قبیله اظهار اسلام نمودند، ) سلامان و اَبسال قصه ای قدیمی که حسین ابن اسحاق آن را از یونانی به عربی ترجمه کرده است، در نوشته های ابن سینا هم اشاره به چنین داستانی وجود دارد، نصیرالدین توسی دو روایت از آن را در شرح اشارات ذکر می کند، جامی آن را به شعر در آورده است
💡 چون سلامان آن نصیحت گوش کرد بحر طبع او ز گوهر جوش کرد
💡 چیست آن میل سلامان سوی شاه؟ وان نهادن رو به تخت عز و جاه؟
💡 چون سلامان هفته ای محمل براند پندگویان را بر او دستی نماند
💡 از حکیم این را سلامان چون شنید زیر فرمان وی از جان آرمید
💡 چون سلامان از حکیم اینها شنید بوی حکمت بر مشام او وزید