لغت نامه دهخدا
سزم. [ س ِ ] ( اِ ) گیاهی که به بوته انگور چسبد و پیچد و آن را تباه سازد. ( لهجه قزوینی و گلپایگانی ).
سزم. [ س ِ ] ( اِ ) گیاهی که به بوته انگور چسبد و پیچد و آن را تباه سازد. ( لهجه قزوینی و گلپایگانی ).
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 یک دل و داغ چند تن آه چنین کجا سزم داروی درد شوق را با همه علم عاجزم
💡 یعنی مرا به بین که سزم نعل مرکبت چون شهریار داد بتو مرکب و ستام
💡 آنچه بآن می سزم آنم بده برتر از آن نیز عنانم بده
💡 در ملک نظم تاج و نگین را سزم که من بر آستانت ای فلک حُسن چاکرم