لغت نامه دهخدا
سرکو. [ س ِ ] ( اِ مرکب ) هاون سنگین. مهراس. رجوع به سرکوب و سیرکو شود.
سرکو. [ س ِ ] ( اِ مرکب ) هاون سنگین. مهراس. رجوع به سرکوب و سیرکو شود.
هاون سنگین. مهراس.
💡 سریکه نشئهپرست دماغ استغناست بهکیمیا ندهد خاک آن سرکو را
💡 بر سرکوی تو خواندیم این غزل رخت بر بستیم و دل برداشتیم
💡 از شهر عدم آمده ام سوی وجود افتاده غریبم به سرکوی وجود
💡 ای آن که به جز غم تو دل خواهم نیست الا سرکوی تو نظر گاهم نیست
💡 سیلاب بود کاسه همسایه این قوم کافر به سرکوی بتان خانه نگیرد
💡 مشت خاکی کز سرکوی تو بر سر ریختیم خشکی سودای ما را روغن بادام شد