لغت نامه دهخدا
سرمه سا. [ س ُ م َ / م ِ ] ( نف مرکب ) ساینده سرمه. که سرمه ساید. سرمه کوب:
در آئینه دل خیال فلک را
بجز هاون سرمه سایی نبینم.خاقانی.صد جام لبالب است در گرد
در حلقه ٔچشم سرمه سایش.شیخ العارفین ( از آنندراج ).
سرمه سا. [ س ُ م َ / م ِ ] ( نف مرکب ) ساینده سرمه. که سرمه ساید. سرمه کوب:
در آئینه دل خیال فلک را
بجز هاون سرمه سایی نبینم.خاقانی.صد جام لبالب است در گرد
در حلقه ٔچشم سرمه سایش.شیخ العارفین ( از آنندراج ).
سایند. سرمه. که سرمه ساید. سرمه کوب.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 من گرفتم سرمه سا گردید چشم پرفنت مانع آه و فغان چند کس خواهی شدن؟
💡 بخت سیاه بیدلان جامه کعبه می شود رهزن دین اگر کنی نرگس سرمه سای را
💡 حضور تیره دلان سرمه سای آوازست در آن چمن که بود زاغ، آشیانه مکن
💡 ساغر دگر نگردد، ساقی به سر درآید درگردش ار ببیند، آن چشم سرمه سا را
💡 سیاه روزی ما رنگ بست خواهد شد کلیم اگر بمن آن چشم سرمه سا افتد
💡 لاجرم اینک برای دیدهٔ خورشید دست مسیح است سرمه سای صفاهان