سحرخوان

مترادف‌ها

افسونگر، جادوگر، فریبنده

لغت نامه دهخدا

سحرخوان. [ س َ ح َ خوا / خا ] ( نف مرکب ) خواننده سحر. بانگ کننده به وقت سحر. مجازاً، مؤذن.
- مرغ سحرخوان؛ بلبل. هزار.
- || خروس:
تا مگر یک نفسم بوی تو آرد دم صبح
همه شب منتظر مرغ سحرخوان بودم.سعدی.رجوع به ترکیبات مرغ شود.

جمله سازی با سحرخوان

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 چو اول خروس سحرخوان بخواند مه نو ازین دیر محمل براند

💡 تا مگر یک نفسم بوی تو آرد دم صبح همه شب منتظر مرغ سحرخوان بودم

💡 تا روز حشر در شب قتل توکاش باز بستی زبان خروس سحرخوان کربلا

💡 که چون نوبتی بر دهل زد دوال خروس سحرخوان بجنباند بال

💡 چون سر کنم فسانهٔ شب های هجر را آه از نهاد مرغ سحرخوان برآورم

💡 دوش خواجو چو حریفان همه در خواب شدند نشد از زمزمهٔ مرغ سحرخوان در خواب

💡 در قصه‌های قدیمی، سحرخوان با آوازهای دلنشین خود در سپیده‌دم، مردم روستا را از خواب بیدار می‌کرد تا برای شروع کارهای روزمره خود آماده شوند.

💡 صدای سحرخوان در آن صبح خنک و آرام، مانند نغمه‌ای آسمانی در میان مه صبحگاهی می‌پیچید و آرامش عجیبی به قلب شنوندگان می‌بخشید.

💡 او که در آن دوران به عنوان یک سحرخوان شناخته می‌شد، با مهارت بسیار بالا اشعار عاشقانه را در ساعات اولیه صبح برای حاضران می‌خواند.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران