سبز تلخ

لغت نامه دهخدا

سبزتلخ. [ س َ ت َ ] ( ص مرکب ) کنایه از معشوق سبز رنگ ملیح. ( آنندراج ):
می کند در خاک و خون نظارگی را دیدنش
سبزتلخ من عجب شمشیر زهر آلوده است.صائب تبریزی ( از آنندراج ).چنین سبزتلخی ندیده ست کس
که با نکهتش عشق ورزد نفس.ظهوری ( از آنندراج ).

فرهنگ فارسی

کنایه از معشوق سبز رنگ ملیح

جمله سازی با سبز تلخ

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 نیشکر قامت من آنکه دل من دارد سبز تلخی است که شیرینی ازو می بارد

💡 می کشد در خاک و خون نظارگی را دیدنش سبز تلخ من عجب شمشیر زهرآلوده ای است

💡 به خنده های جگرسوز، سبز تلخ بهار نمک ز شور قیامت درین نمکدان کرد

💡 ای سبز تلخ این نگه جان گداز چیست مردم ز زهر چشم تو این خشم و ناز چیست