لغت نامه دهخدا
زینت گر. [ ن َ گ َ ] ( ص مرکب ) زینت دهنده. که زینت دهد. که آراید:
تا فرش عدل او شده زینت گر زمین
برچیده است ظلم بساط ستمگری.طالب آملی ( از آنندراج ).رجوع به زینت و دیگر ترکیبهای آن شود.
زینت گر. [ ن َ گ َ ] ( ص مرکب ) زینت دهنده. که زینت دهد. که آراید:
تا فرش عدل او شده زینت گر زمین
برچیده است ظلم بساط ستمگری.طالب آملی ( از آنندراج ).رجوع به زینت و دیگر ترکیبهای آن شود.
زینت دهنده که زینت دهد
💡 گوهر شهوار را آرایشی در کار نیست ترک زینت گر کند،نام خدا، می زیبدش
💡 عقل که باغ صفت آرای تست تشنه زینت گری رای تست
💡 آثار کف گهر فشانت زینت گر راه کهکشان باد