لغت نامه دهخدا
زکید. [ زَ ] ( ص ) فرسوده. مانده. خسته. آزرده. رنجیده.( ناظم الاطباء ). ظاهراً زکیده. رجوع به زکیدن شود.
زکید. [ زَ ] ( ص ) فرسوده. مانده. خسته. آزرده. رنجیده.( ناظم الاطباء ). ظاهراً زکیده. رجوع به زکیدن شود.
ظاهرا زکیده فرسوده و مانده و خسته و آزرده و رنجیده.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 ولی زکید حسودان ز بس ملولستم بدان رسیده که نفرین کنم به چرخ کیان
💡 هلاک غمزه ساقی بدور جام شدن اشارت است که ایمن زکید دوران باش
💡 زکید ارچه خورشید تابد به مهر چنان دان که دشمن ترین از سپهر
💡 مشو ایمن زکید نفس بی باک مدان هرگز چنان دشمن چنین خُرد
💡 باد دور دولتت ایمن زکید روزگار تا به گرد خاک ساکن آسمان جولان کند
💡 جنایتیکه بهکیهان رسد زکید سپهر کفکریم تو آماده است تاوان را