زود رو
مترادفها
تندرو، شتابنده
متضادها
کندرو، آهسته
لغت نامه دهخدا
زودرو. [ رَ / رُو ] ( نف مرکب ) مرادف تیزرو. ( آنندراج ). زودرونده. تندرو. سریعالحرکه. ( فرهنگ فارسی معین ). سریعالحرکه و شتابان و بادپا. ( ناظم الاطباء ). سبک رو. تندرو. تیزرو. ( یادداشت بخط مرحوم دهخدا ): ستاره اندر مستقیمی زودرو باشد. ( التفهیم بیرونی ).
دل او وقت عطا دادن بحریست فراخ
که مه زودرو اندر طلب معبر اوست.فرخی.زودرو عزم او فراز و نشیب
تیزبین حزم او سپید و سیاه.ابوالفرج رونی.زودرو و زودنشین شد غبار
زان به یکی جای ندارد قرار.نظامی.
فرهنگ فارسی
( صفت ) تند رو سریع الحرکه.
جمله سازی با زود رو
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 دل او وقت عطا دادن بحریست فراخ که مه زود رو اندر طلب معبر اوست
💡 درس آزادگیش زود روان می گردد هرکه چون سرو مقیم لب جویی گردد
💡 به یاران گفت برخیزید تا زود روان گردیم ازین جای غم آلود
💡 نه در بحار قرارت نه در جبال سکون نه تیز رحلت پیکی چو زود رو سیاح
💡 این فلک زود رو، ای مردمان، صعب حصاری است بلند و حصین
💡 این بگفت و گفت در ره زود رو همچو آتش آی و همچون دود رو