زرین رسن

لغت نامه دهخدا

زرین رسن. [ زَرْ ری رَ س َ ] ( اِ مرکب ) رسنی بافته از زر. رسن طلائی. || زرین رسن و یوسف زرین رسن کنایه از خورشید و شعاع آن:
از چاه دی رسته به فن این یوسف زرین رسن
وز ابر مصری پیرهن اشک زلیخا ریخته
آن یوسف گردون نشین عیسی پاکش هم قرین
دردلو رفته پیش از این آتش به صحرا ریخته
زرین رسنها بافته در دلو از آن بشتافته
ره سوی دریا یافته تلخاب دریاریخته.خاقانی ( دیوان چ عبدالرسولی ص 390 ).صبح که شد یوسف زرین رسن
چاه کنان در زنخ یاسمن.نظامی.رجوع به زرین و دیگر ترکیبهای آن شود.

فرهنگ فارسی

رسنی بافته از زر رسن طئی

جمله سازی با زرین رسن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 تا بدو آب سعادت دهد از چشمه خضر دلو خورشید گهر چنبر زرین رسن است

💡 چو چرخ این یوسف زرین رسن را برآورد از چه مشرق به بالا

💡 ذره چه سایه دارد آن سایه‌ام به عینه زرین رسن فرو کن وز چه مرا برآور

💡 قرص خورشید که چون چنبر زرین رسن است جسته هر صبحدمی چون رسن از چنبر اوست

💡 چو زرین رسن را بچنبر در آرند دل چرخ پیروزه چنبر بلرزد

💡 ای کعبهٔ جهان گرد، وی زمزم رسن در زرین رسن نمائی چون زمزم آیی از بر