لغت نامه دهخدا
زرکاری. [ زَ] ( ص نسبی ) تذهیبی. طلاکاری. زرنگارشده:
کارگاهی به زیب و زرکاری
رنگ ناری و نقش سمناری.نظامی.حجله و بزمه ای به زرکاری
حجله عودی و بزمه گلناری.نظامی.رجوع به زرکار، زر و دیگر ترکیبهای آن شود.
زرکاری. [ زَ] ( ص نسبی ) تذهیبی. طلاکاری. زرنگارشده:
کارگاهی به زیب و زرکاری
رنگ ناری و نقش سمناری.نظامی.حجله و بزمه ای به زرکاری
حجله عودی و بزمه گلناری.نظامی.رجوع به زرکار، زر و دیگر ترکیبهای آن شود.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 چون ز حضرت سلک قرآن را جواهر منتظم شد حاجتی اوراق مصحف را به زرکاری نیاید
💡 نه ستون است این ز زرکاری که درخت زرست پنداری
💡 پیر گردون شسته خاک آستانت هر سحر ز آب چشم آتشین رویان زرکاری خیام