زرپوش

لغت نامه دهخدا

زرپوش. [ زَ ] ( نف مرکب ) زرپوشیده. ( فرهنگ فارسی معین ):... خود را به میان آن لشکر خونخوار انداخته، هر جوان زرپوش را که بنظر می آورد شمشیر در کار آدمی کرد. ( مجمل التواریخ گلستانه ص 27 ). || به زربافته. ( بهار عجم ). زردوزی شده ( جامه ). ( فرهنگ فارسی معین ):
چه سود از اطلس و دیبای زرپوش
بماه دی چو نتوان کرد بر دوش.امیرخسرو ( از بهار عجم ).- زرپوش اطلس؛ جامه زرکش که جنس آن اطلس باشد. ( فرهنگ فارسی معین ).

جمله سازی با زرپوش

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 هوا گفتی از عکس شد زرپوش زمین سیم شد پاک و آمد به جوش

💡 کمان می شد ز زرپوشان لشکر که شد کان طلا سد سکندر