زبانه دار

لغت نامه دهخدا

زبانه دار. [ زَ ن َ / ن ِ ] ( نف مرکب ) ملتهب. مشتعل. شعله کش. زبانه کش:
تا در شب انتظار بودند
چون شمع زبانه دار بودند.نظامی ( الحاقی ).رجوع به زبانه شود. || آنچه دارای برآمدگی یا تکمه ای شبیه بزبان باشد. رجوع به زبانه شود.

فرهنگ عمید

۱. دارای زبانه، آنچه دارای پره یا برآمدگی شبیه زبان باشد.
۲. شعله دار، شعله ور.

فرهنگ فارسی

ملتهب مشتعل آنچه دارای بر آمدگی یا تکمه ای شبیه زبان باشد

جمله سازی با زبانه دار

💡 چون ابو لهب، اشعارى به انتساب به آتش دارد، وقتى مى گويند فلانى ابو الخير است، معنايش اين است كه: با خير رابطه اى دارد، و همچنين ابوالفضل و ابو الشر، و چون در آيات بعد مى فرمايد: (سيصلى نارا ذات لهب - بهزودى در آتشى زبانه دار مى سوزد) از آن فهميده مى شود كه معناى (تبت يدا ابى لهب) هم اين است كه: از كار افتاده باد دو دست مردى جهنمى، كه هميشه ملازم با شعله وزبانه آن است.

💡 يعنى به زودى داخل آتشى زبانه دار خواهد شد. و منظور از اين آتش، آتش دوزخ است كهجاودانى است، و اگر كلمه (نار) را نكره و بدون الف و لام آورد، براى اين بود كهعظمت و هولناكى آن را برساند.

💡 جلد سوم دربارهٔ سازهای بادی (هوا صداهای زبانه دار نواحی ایران ) است که توسط انتشارات ماهور در سال ۱۴۰۲ منتشر شده است و جلدهای دیگر به ساز های موسیقی ردیفی و متون مربوط به سازها خواهند پرداخت. جلد آخر مجموعه شامل واژه‌نامه و نمایهٔ دائرةالمعارف خواهد بود.