لغت نامه دهخدا
روح مجرد. [ ح ِ م ُ ج َرْ رَ ] ( ترکیب وصفی، اِ مرکب ) روح مطلق. ( غیاث اللغات ) ( آنندراج ). رجوع به روح شود. || ( اِخ ) جبرئیل علیه السلام. ( غیاث اللغات ) ( آنندراج ). || عیسی علیه السلام. ( غیاث اللغات ).
روح مجرد. [ ح ِ م ُ ج َرْ رَ ] ( ترکیب وصفی، اِ مرکب ) روح مطلق. ( غیاث اللغات ) ( آنندراج ). رجوع به روح شود. || ( اِخ ) جبرئیل علیه السلام. ( غیاث اللغات ) ( آنندراج ). || عیسی علیه السلام. ( غیاث اللغات ).
روح مطلق یا جبرئیل علیه السلام
💡 شد از تجلی او عقل، بی خود و مدهوش فتاده روح مجرد، کلیم وار امروز
💡 صبر و دل و دین ما جمله ز ما بستدند روح مجرد بماند دامن دل برگرفت
💡 در ملاقات خدا، روح مجرد انسان كامل در پرتو شهودجمال الهى به لقاى آن ذات منزّه بار مى يابد. اين رجوع مستلزم قِدَم ذاتى يا زمانى آنروح نيست.
💡 تایلور استفاده از اصطلاح روحباوری (ایمان به روح مجرد یا آنیما برای همه چیز و ابراز ذات) را دوباره رایج کرد. او مطرح کرد که مرحلهٔ اول بسط ادیان، اعتقاد به این باور است که روح اساس زندگی است.
💡 عقل اول تا مجسم سازد آن روح مجرد بازوی شیر خدا شد زینت دست محمد
💡 احسن تقویم، در «لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ فِی أَحْسَنِ تَقْوِیمٍ (تین / ۴)»؛ نفس ناطقه و روح مجرد است.