لغت نامه دهخدا
ره بسته. [ رَه ْ ب َ ت َ / ت ِ ] ( ن مف مرکب ) که راهش بسته باشد. || متعلقان و وابستگان به راه. که وابسته به راه باشد:
چو زین ره بستگان یابی رهایی
بدانی خود که چونی وز کجایی.نظامی.
ره بسته. [ رَه ْ ب َ ت َ / ت ِ ] ( ن مف مرکب ) که راهش بسته باشد. || متعلقان و وابستگان به راه. که وابسته به راه باشد:
چو زین ره بستگان یابی رهایی
بدانی خود که چونی وز کجایی.نظامی.
که راهش بسته باشد. یا متعلقان و وابستگان به راه.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 چنان برجش بمه پیوسته بودی که مه را در شدن ره بسته بودی
💡 بپرم هزار پایه ره بسته قطع سازم بجهم هزار پله پی مور در نوردم
💡 هست آفت فلک را ره بسته زی در تو بر خلق عالم این در دایم گشاده بادا
💡 بدو پاسخ آراستم این چنین که ره بسته بودم به دارای دین
💡 بعد ازین زان شیر این ره بسته شد حال ما این بود و با تو گفته شد
💡 ره بسته شد از شش جهتم هستم من چون مهره نرد و شش جهت ششدرمن