رضا جویی

لغت نامه دهخدا

رضاجویی. [رِ ] ( حامص مرکب ) رضاجوئی. کوشش و سعی در خوشحالی وخشنودی. ( ناظم الاطباء ). عمل رضاجو. طلب رضای کسی.

فرهنگ فارسی

مجاهده در جلب رضایت کسی.
رضا جوئی کوشش و سعی در خوشحالی و خشنودی عمل رضا جو

جمله سازی با رضا جویی

💡 خداگویی هوا سوزی صفا ساز رضا جویی عطا بخشی خطا پوش

💡 مهی کز وی تطاول رفت و تقصیر رضا جویی ارادت گستری کرد

💡 در پرستاری فرمان و رضا جویی دل بسته صد جا سر هر موی به زنار دگر

💡 ز ترکان چون تو با این مایه خوبی رضا جویی کم آزاری ندیدم

💡 نشود رنجه ز بد خوبی او نزید جز به رضا جویی او

💡 به رضا جویی اغیار ز در راند مرا آن که می‌راند در آخر ز چه رو خواند مرا