لغت نامه دهخدا
رخت برچیدن. [ رَ ب َ دَ ] ( مص مرکب ) کوچ کردن و رحلت نمودن. ( ناظم الاطباء ). || برگرفتن و جمع کردن کالا و متاع به عزم رفتن و ترک محل گفتن:
رخت برچید ز سودای من آن عشوه فروش
سر بازار دگر می طلبد دانستم.کمال خجندی.
رخت برچیدن. [ رَ ب َ دَ ] ( مص مرکب ) کوچ کردن و رحلت نمودن. ( ناظم الاطباء ). || برگرفتن و جمع کردن کالا و متاع به عزم رفتن و ترک محل گفتن:
رخت برچید ز سودای من آن عشوه فروش
سر بازار دگر می طلبد دانستم.کمال خجندی.
کوچ کردن و رحلت نمودن یا بر گرفتن و جمع کردن کالا و متاع بعزم رفتن و ترک محل گفتن.
💡 ز بزم تیرهٔ خود، روشنی دریغ مدار که روشنست ازین بزم، رخت برچیدن