دیو سفید

لغت نامه دهخدا

دیو سفید. [ وِ س َ / س ِ ] ( اِخ ) دیو سپید. دیوی که رستم او را در مازندران کشته بود. ( از غیاث ):
به ایرانیان گفت بیدار بید
که من کردم آهنگ دیو سفید.فردوسی.یا غبارلاشه دیو سفید
بر سوار سیستان خواهم فشاند.خاقانی.بزر برکنی چشم دیو سفید.سعدی.رجوع به دیو سپید شود. || ( اِ مرکب ) درختچه ای خرد که در جنگلهای طالش و نور و رامسر از ( 100 ) گزی الی ( 800 ) گزی روید. لاغیه. ( یادداشت دهخدا ).

فرهنگ فارسی

یا دیو سفید دیو یا پهلوانی مازندرانی که بر کیش باطل بود و بدست رستم کشته شد.
دیو سپید. دیویکه رستم او را در مازندران کشته بود.

جمله سازی با دیو سفید

💡 نه هندی بماند ونه دیو سفید نه اولاد سنجر قمیران و بید

💡 چو صبح سرزند از کوهسار، پندارم که خاست دیو سفیدی به قصدم از مکمن

💡 یلانشان به کردار دیو سفید دمان همچو بر چرخ گردنده شید

💡 دیو سفید صبح کزین خون صبوح کرد در کاسه سرش چو تهمتن شراب کن

💡 شبرنگ‌نامه منظومه‌ای حماسی اثر سراینده‌ای ناشناس و دربارهٔ شبرنگ پسر دیو سفید و به تقلید از شاهنامه سروده شده‌است.

میلف یعنی چه؟
میلف یعنی چه؟
ایزابل یعنی چه؟
ایزابل یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز